تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( اصغر معاذی)
پیچک ( اصغر معاذی)
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


از تو سکوت مانده و از من ، صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو ...

در خواب ... حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارَمی و آه ... جای تو ...

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو ...!


اصغر معاذی 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 2378

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

باغی که از هجوم خزان میسوخت ،از خاطر بهار نخواهد رفت  
از سینه ای که داغ ترا دیده است، جز آتش انتظار نخواهد رفت 
 
از لحظه ای که بین در دیوار ،پهلوی تو شکست ،دل مولا
کوفه در این خیال که بعد از تو ،دستی به ذوالفقار نخواهد رفت  

روباه های زخمی صفین نند، بر اشتران مست 
که  دیگربار ازبیشه زار سبز بنی هاشم، شیری پی شکار نخواهد رفت  

این قوم تا همیشه نفهمیده است، عهد الست بیعت با مولاست
هر کس که در شراب قدیر افتاد، از پای خم خمار، نخواهد رفت 

 بار غمی که از تو به دل داریم ،با امانتی است میگویند 
هفت آسمان به دوش نخواهد برود، هر کوه زیر بار نخواهد رفت 

هر روز نخل های جوان از صبح ،هی قد کشیده اند ،به یک لبخند 
دیگر به آیه آیه نخلستان ،جزء چشم اشکبار ،نخواهد رفت 

دستان پشت پرده ی این آتش ،دست همیشه ی حکمیت هاست
جز با طلوع سرخ ترین شمشیر ،این پرده ها کنار، نخواهد رفت 


اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 3993

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

با شعرهایم آمدی یک شب به دنیایم
دنیا مرا گم کرد و چشمان تو پیدایم

شوق تو دشت سینه ام را می دود تا صبح
آهوی من…کی می گذاری سر به صحرایم

گم می کنم هرشب خیابان های دنیا را
تا دست هایت نیست…طولانی ست شب هایم

انگار دست عشق، بی تو حلقه ی مرگ است
بر گردنم افتاده یا پیچیده بر پایم

آنقدر با من مهربان بودی که بعد از تو
یک لحظه حس کردم که صد سال است تنهایم

من…ابر_ گیرافتاده در آغوش البرزم
یک روز بر می گردم از تهران به دریایم…!

 

اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 2243

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

پر از غم و غزلم...گوشه گوشه "منزوی" ام
 دچار ابری تا اطلاع ثانوی ام

 خدا به کالبد من دمیده آهش را
 سروده با نی و نی نامه...کرده مثنوی ام

 هزار شعرِ غلط خورده در سرم مانده
 ردیف و قافیه جان می کَنند با "رَوی" ام

 شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار
 پر از کلافگی چهار راه مولوی ام

 درون جمجمه ام قهوه خانه ای ست شلوغ
 میان هاله ای از بغض های حلقوی ام

 برای مرگ سرم درد می کند انگار
 پر از تهوّع مشتی مسکِّن قوی ام

 "برایتان چه بگویم زیاده بانوی من"
 برایتان چه بگو...!؟ بهتر است نشنوی ام...!
 
 
اصغر معاذی

http://poem.parsiblog.com/



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 2182

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده

دیر است و کفش های تو بی تابند.بگذار فارغ از غمِ "رفتن"ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دورِ گردنت افتاده

دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ورِ من نیست
در باد می روی و نمی بینی آتش به جان خرمنت افتاده

لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق  "
یک اتفاق بود که مدت هاست از چشم های روشنت افتاده

ابری گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده

تو دور میشوی و ملالی نیست.من مانده ام که دل بکَنَم یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهاییم یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
 
اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 2465

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بهار رفت و زمستان من تمام نشد
عذاب باغچه باسوختن تمام نشد

چه کوه ها که نهادند سر به شانه ی هم
در این میانه غم کوهکن تمام نشد

"کجای این شب تیره...کجا بیاویزم  *"
که از تو حسرت این پیرهن تمام نشد  

سکوت کردی و رفتی...ولی درون سرم
صدای ممتد سوت ترن تمام نشد

دلم گرفت...دلم تنگ شد...دلم ترکید  ...
دلم تمام...ولی عمر من تمام نشد

 

اصغر معاذی

http://poem.parsiblog.com/category



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 2347

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نگذار آب از سر دیوانه بگذرد
جای تو ماه از این شب ویرانه بگذرد

نگذار چشم من که می افتد به چشم تو
هی آشنا بیاید و بیگانه بگذرد

یک روز خوش نداشتم از غم...تو هم نخواه
شب های عاشقانه...غریبانه بگذرد

پر می دهد تمام مرا مثل قاصدک
وقتی نسیم مویت از این شانه بگذرد

سقف و ستون و پنجره گل می دهند اگر
یک لحظه فکرت از سر این خانه بگذرد

آخر کدام آدم عاقل گذشته است
از عشق خود...که این دل دیوانه بگذرد...!

 

اصغر معاذي



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 2291

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم

دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم

شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...

با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو
بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم

عطر تو را برای غم روزهای عید
شال تو را برای زمستان گذاشتم

از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی
چتر تو را کنار خیابان گذاشتم

عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم
اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!


اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 2414

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بگو کجا بروم!؟جای دیگری که ندارم
کنار من بنشین مثل دختری که ندارم...

بخند تا که ببینم چقدر حال تو خوب است
فقط نپرس از این حال بهتری که ندارم...

دلم پر است،پر از بغض یک مداد شکسته
هوای گریه ای افتاده در سری که ندارم...

همیشه قصه همین بوده:"رفتن و نرسیدن"
همیشه غصه ام این است یک"پری"که ندارم

کلاغ خستگی ام را به خانه اش برساند
مگر بیاورم ایمان به باوری که ندارم

همیشه یک غم ناگفته هست...این که بخواهی
برای عشق،دلیلی بیاوری که ندارم

سکوت،نقطه ی آغاز حرف های نگفته است
بگو...تمام کن این حرف آخری که ندارم

 

اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 2431

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار
پر از کلافگی چهار راه مولوی ام

درون جمجمه ام قهوه خانه ای ست شلوغ
میان هاله ای از بغض های حلقوی ام ...

 

اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 3832

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


خوابش نبرد...خاطره ها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد

پاشد کنار پنجره...خود را به کوچه ريخت
آتش گرفته بود...خودش را مهار کرد

زل زد درون آينه و چشم هاش را
باريک کرد و غمزده کرد و خمار کرد

آمد کنار قوري سردي که سال ها...
يک چاي تلخ ريخت کمي زهر مار کرد

وا شد دهان پاکت سيگار خالي اش
آهي کشيد و فحش کشيد و نثار کرد

فحشي نثار آینه...مشتي نثار ميز...
لعنت به آن شبي که دلش را قمار کرد

ديوانه وار رفت و به هم ريخت گنجه را
بين نوارها هوس لاله زار کرد

انگار بغض کرده کلاغي درون ضبط
تا آن صداي خسته کمي قارقار کرد-

حس کرد اين که بايد از اين شهر دور شد
مشتي کتاب و خاطره در کوله بار کرد

شاعر...هوايي غزلي عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد...!


اصغر معاذي

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 3768

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

این غریبه
سالهاست

از غم تو و خیال تو...نه مرده و نه زیسته
سالهاست مثل گیسوان سر به زیر و مهربان تو

سر به شانه ی خودش گریسته...
گاه اگر فقط سکوت می کند

گاه اگر صداش می کنی فقط نگاه می کند
گاه لحظه ای اگر که هست و نیست

گاه اگر نفس نمی کشد
او نمرده است...او نرفته است

او فقط دلش گرفته است...!


اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-4, | بازديد : 3613

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد