تبلیغات اینترنتیclose
انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در( اصغر معاذی)
پیچک ( اصغر معاذی)
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده

دیر است و کفش های تو بی تابند.بگذار فارغ از غمِ "رفتن"ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دورِ گردنت افتاده

دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ورِ من نیست
در باد می روی و نمی بینی آتش به جان خرمنت افتاده

لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق  "
یک اتفاق بود که مدت هاست از چشم های روشنت افتاده

ابری گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده

تو دور میشوی و ملالی نیست.من مانده ام که دل بکَنَم یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهاییم یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
 
اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-5, | بازديد : 2508