تبلیغات اینترنتیclose
ناگهــان آمدی به خلوتِ من، تا به خــــود ( اصغر معاذی)
پیچک ( اصغر معاذی)
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ناگهــان آمدی به خلوتِ من، تا به خــــود آمدم دچـــــار شدم
عشق من بودی و نفهمیدم تا کـــــه رفتی و بیقــــــرار شدم

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز
بوسه هایت شکوفه زارم کــــــرد با نسیم تنت بهـــــــار شدم

ناگهـــان ریختی در آغوشم... سرم افتـــــاد روی شانه ی تو
سیل موهــات روی شانه ی من، من دلــم ریخت آبشار شدم

عطر گلــــــهای سرخ پیرهنت، گــــــرم و آرام در تنم پیچید
خوشه خوشه پُر از تبِ انگــــور... دانه دانه پُر از انار شدم

خنده هایت... دریچه ای به بهار،چشمهایت... پیاله های شراب
دور از خنده های تو دلتنگ، دور از چشم تو خمــــــار شدم

یک شب از کـــــوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم...
بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد...
بی تو می ترسم از غبار شدن...بی تو "در کوچه... باد می آید*"...!

 

 

اصغرمعاذی

 *امانتی از "فروغ فرخزاد"



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1241