تبلیغات اینترنتیclose
یک نکته از این معنی
پیچک ( اصغر معاذی)
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



یک نکته از این معنی
مروری بر مجموعه «باد بادک های دیار مادری»

سروده : اصغر معاذی مهربانی

ناشر: انتشارات سوره مهر

چاپ اول1388

 به قلم: "مصطفی محدثی خراسانی"

1- اصغر معاذی شعر های مجموعه اش را به سه بخش با این عناوین تقسیم کرده است.

الف- «باد بادک های دیار مادری» که در بردارنده غزل های عاشقانه است و عنوان این بخش ، نام کتاب را نیز رقم زده است، شاید به این دلیل که حجم و تعداد شعر های این بخش بیشتر از دو بخش دیگر است.

 ب- « عاشقانه های یک تفنگ» که  هشت غرل با مضامین فرهنگ شهادت و ایثارآن را شکل داده اند.

 ج-« از دلتنگی های حرا تا خیابان های چشم براه» که در بردارنده سروده های آیینی شاعر است.

 2- معاذی در هر سه بخش مجموعه ودر قالب های مختلفی که به آنها پرداخته، از جمله غزل، رباعی و مثنوی خوب ظاهر شده است و در کل، شعر های مجموعه از یکدستی نسبی در ذهن و زبان برخوردارند، با این حال جلوه کامل تر شاعرانگی و خلاقیت های شاعر را دربخش دوم کتاب« عاشقانه های یک تفنگ»  می توان سراغ گرفت، چنین است که سرآمد غزل های این مجموعه «غزل بیست و نه» را دراین بخش می بینیم ، غزلی که بر پیشانی آن آمده است:

تقدیم به پرندگانی که در قفس به اوج رسیدند(آزادگان شهید)

 غزل بیست و نه

 در انجماد من آتش زدی نفس ها را        
  بخواب،خواب توآشفته هیچ کس هارا

 تو از تبار کدامین پرنده ای که چنین        
 اسیر بال و پرت کرده ای قفس ها را

 شروع،بعد،نفس،بعد،شوق،بعد...ای عشق!     
زخط فاصله بردار پیش وپس ها را

 همیشه دورترین سیب شاخه،سرخ تر است   
چرا دوباره بچینیم دسترس ها را

 بخند،قند توطعم دهان این باغ است         
  مگر لب تو ببندد دهان گس ها را

 نسیم،گمشده در آه شمعدانی ها              
 بهار سوخته،آتش زدی نفس ها را

  

3-عاشقانه سرایی تاریخی به قدمت شعر فارسی دارد ،  اما گونه ای از آن توانسته است در مدار شعر فارسی قرار گرفته ودر حافظه تاریخی آن رسوب کند که بهره مند ازوقار و متانت شرقی در بیان و برخورداراز تاویل های عرفانی در مضمون پردازی باشد، اصغرمعاذی در برخی از غزل های عاشقانه توانسته براین مدار حرکت کند که از آن جمله اند این دو غزل:

 هرچند دیر آمدی اما چقدر زود        
  باران مسیر بدرقه ات را گرفته بود

چشم مرا ندیدی تا روشنت کنم            
 با نقطه های روشن شب های این حدود

سمتی که آسمان وزمین می خورد به هم   
 گویا برای تو افقی تازه می نمود

راه به هم رسیدن ما توی قصه ها ست   
 شاید زدی دوباره به خوابم،ولی چه سود

در قصه ها همیشه یکی بودو...آن یکی... 
 هر بار بغض کرده مرا گنبد کبود

پُک می زنم درون خودم...آه، آه،آه         
خاکسترم نشسته در این حلقه های دود

بود و نبود من تویی، اما برای تو        
  فرقی نداشت اینکه یکی بود یا نبود...

                                ****

این روح، دربدر نشود خوب است          
  آواره سفر نشود خوب است

یا مثل روح نارس یک پرواز             
  در پیله جان بسر نشود خوب است

حس می کنم دوباره کم آوردم            
   همسایه ام خبر نشود خوب است

می ترسم از ادامه آدم ها                 
  قابیلشان پدر نشود خوب است

از شاخه بوی سیب نمی خواهم           
  بر پیکرم تبر نشود خوب است

دل گاه گاه تنگ شود بد نیست            
  این سفره بازتر نشود خوب است

                             ****

 4-مرحوم حسین منزوی، غزلپرداز نامی معاصردر کنار غزل های عاشقانه ماندگار و برخوردار از ویژگی هایی که برشمردیم، جریان دیگری از عاشقانه سرایی را سردمداری کرد که بی پروایی و جسارت در بیان تعابیر و تصاویرعاشقانه رابه فراروی از عرف مدارشعر فارسی  کشاند وبسیاری از جوانتر ها هم شیفته و پیرو او شدند در این فراروی ها،اصغر معاذی هم در کنار عاشقانه های متعارفی که دارد ، در برخی از غزل ها و ابیات ازمنزویسم در امان نبوده است،که حتی آوردن نمونه های آن هم در این نوشته نوعی عمل بر خلاف عرف است ، حالا چطور این تعابیر از چشم کارشناسان انتشارات سوره مهر به دور مانده است، الله اعلم،ناگزیر یک غزل و چند تک بیت از ان دست را شاهد مثال می آورم:

 دل مرا به هوای بهارتان ببرید         
   به عطر دامنه های دیارتان ببرید

میان خلوت یک ظهر دستهایم را         
  به کوچه کوچه گشت و گذارتان ببرید

چقدر دلهره میوه هایتان؟بانو!              
 مرا به گردش باغ انارتان ببرید

گلویم از عطش بوسه هایتان خشک است    
 لب مرا به لب چشمه سارتان ببرید

رها کنید سرازیر دره ها باشم             
 سر بلند ترین آبشارتان ببرید

دوباره غرق تماشای چشمتان شده ام      
  سوار موج به دریا کنارتان ببرید 

 

 واین چند بیت:

 تا غنچه های پیرهنت باز می شوند
باغ و بهار می شکفند از میان هم

یک شب که سفره دلمان باز باز شد
آغوش های خالیمان میهمان هم....

شب ها درون بسترآتش گرفته  ای
بیمار چشم های تماشایی ات شوم

برروی شانه با سر انگشت های شوق
مشکل گشای زلف معمایی ات شوم

یا روبروی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم

 
و این در حالی است که اصغر معاذی به گواهی برخی از غزل هایش در همین مجموعه ثابت کرده است که می تواند غزل عاشقانه بگوید ولی حد ومرز متانت و عرف اخلاقی کلام رارعایت کند که برای نمونه می توان این غزل را شاهد مثال آورد:

  

شکفتم آمدی از دور،باغ، در چشمت       
  دلم به چشم تو روشن،چراغ در چشمت

اتاق و پنجره ای رو به آسمانی سرخ       
 سکوت تلخ دوتا چای داغ در چشمت

غم غروب...که من با تو نیز تنهایم       
  و پرسه های غم یک کلاغ در چشمت

کسی که در دل چشمان تو نشسته منم     
   که از غم تو بگیرد سراغ در چشمت

هوای رفتن و تکرار آخرین لبخند          
  بخند تا بوزد عطر باغ در چشمت

  ****

  5- معاذی زبانی نو و سرشار از خلاقیت دارد و در کاربرد ظرایف و ظرفیت های آن هم نسبتا توانمند است اما متناسب با این توانمندی ها،شعر او از پشتوانه های ملی و تاریخی بهره مند نیست به گونه ای که تلمیحات بکار رفته در شعر او بیشتر کارکردی تفننی دارند تا کاربردی اند یشمندانه، به عملکرد تلمیحاتی چون« فرعون، نیل، عصا، ساحری،هند،نادر،کلیم،سامری» در این ابیات توجه کنید

 

سر تا به پا تلنگر نابی، طغیان روح جاری فرعون
در موج موج نیل نگاهت، بشکن عصای ساحری ام را

در یای شوق وکوه سکوتت یاد آوران غارت هندند
روشن کن از تلالو این ها، چشم کلات نادری ام را

در بند بند لحن غریبت،سوز  نی و کمانچه و تار است
آهنگ واژه های کلیمت وا کرده مشت سا مری ام را

 

6-بگذارید پایان این گشت و گذار شتابناک در باغستان شعر اصغر معاذی گلچینی باشد از تک بیت های نابی که در جای جای این مجموعه جلوه گر است:
 

برای اینکه بدانی چه می کشم، گاهی
میان اینهمه آدم، غریب می کشمت

           ***

ومثل پنجره هایی که رو به دیوارند
از آسمان و زمین بی نصیب می کشمت

           ***

تو شاعرانه ترین هفت سین عمر منی
میان سفره فقط هفت سیب می کشمت

           ***

شاید زبانت را نمی فهمم که دردم را نمی دانی
با هر زبانی دوست داری با غزل هایم تکلم کن

           ***

بگذار ریشه دار شود عشق در دلم
آن گاه با تمام وجودت تبر بزن

            ***

آتش زبانه می کشد از واژه واژه ات
شعری بخوان به خرمن جانم شرر بزن

            ***

سطر سطر کویرم با تو سرشار شعر است
لحن بارانی ات را ای غزل می شناسم

            ***

 قنوت شعر هایم با تو لبریز اجابت هاست
اگر نه بر گل سجاده ام عطر حضوری نیست

            ***

نمی دانم که دردم چیست اما خوب می دانم
که بین صخره های قلب تو سنگ صبوری نیست

            ***

سکوت ساده عکسی شکسته می کشد آرام
مرا به گوشه ای ازعاشقانه های قدیمی

            ***

نشسته ایم و به تکرار می کشیم تو را...آه
اگر سوار نیاید؟! اگر سوار بیاید...!؟


     "پایان"




امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت