تبلیغات اینترنتیclose
اشعار اصغر معاذی-2
پیچک ( اصغر معاذی)
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

برای: تنهایی های رهایم...
**
اتاق،حجم کمی بود تا خودم باشم
بیفتم از نَفَس و بی هوا خودم باشم

خودم به حرف بیایم...خودم سکوت کنم...
خودم سکوت،خودم حرف...با خودم باشم

تمام دُور و برم را زمین گرفته...زمین
اگر رها کند این سایه را...خودم باشم

به خود بیایم و یک باره از خودم بروم
فرار...نه بدوم تا کجا خودم باشم

هوای کوچه ولم کرده تا قدم بزنم
اتاق حجم کمی بود با خودم باشم...!

 

اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1923

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

شکفتم آمدی از دور...باغ، در چشمت
دلم به چشم تو روشن،چراغ، در چشمت

اتاق و پنجره ای رو به آسمانی سرخ
سکوت تلخ دو تا چای داغ، در چشمت

غم غروب...که من با تو نیز تنهایم!
و پَرسه های غم یک کلاغ، در چشمت

کسی که در دل چشمان تو نشسته منم
که از غم تو بگیرد سراغ، در چشمت
#
هوای رفتن و تکرار آخرین لبخند
بخند تا بوَزَد عطر باغ، در چشمت...!

 

 

اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1499

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!


اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1323

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

مثل غمی که بر دلِ دیوانه ریخته
پاییز، در حوالی این خانه ریخته

تکراری است منظره ی کوه و آبشار
هر جا که گیسوان تو بر شانه ریخته

پیراهن تو بستر رویای رنگها
انگار بر تنت پِر پروانه ریخته

چشمت خیال خام تمام شراب هاست
در کاسه های چشم تو میخانه ریخته

بیهوده خانه خانه به دنبال من مگرد
در کوچه های شهر تو دیوانه ریخته...!

 

اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1217

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

شب را از چشم هایم گرفتی 
و ستاره ام را از آسمان...

اما پنجره ات را از اتاقم نگیر
و ماه را از کاسه ی آب بالای سرم

بگذار با عطش خواب های تو
در بستر خودم جاری باشم...!

 

اصغرمعاذی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1157

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

در سوگ"حقیقت" عزاداری هایمان
و "حسین"(ع) که این روزها تنهاتر است...!

**

ما نوحه می کنیم و عزادار نیستیم
یعنی که عاشقیم و گرفتار نیستیم

تا صبح دسته دسته تو را سینه می زنیم
اما شب نماز تو بیدار نیستیم

عمری اگرچه تشنه ی خونخواهی توییم
در انتخاب راه تو مختار نیستیم

این دستها به دامن لطفت نمی رسند
وقتی لب فرات، علمدار نیستیم

از دست مرگ، سر به سلامت نمی بریم
تا شورِ عشق هست و سرِ دار نیستیم

از زندگی بُریدی و دنیا تمام شد
یک لحظه بی تو باشیم انگار نیستیم

ما را به دام عشق حقیقی دچار کن
ما را که عاشقیم و گرفتار نیستیم


اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1268

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی...

 


اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1594

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 


هر چند از تو خاطرم آزرده باشد
بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد

مثل لب دریا عطش می آورد باز
عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد

وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست
بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد

فرقی ندارد آشیانی هست یا نه
در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد

آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....
نشکن! فقط بگذار ماتم برده باشد

گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه
در خواب آغوش تو جان نسپرده باشد...!

 

اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1198

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

در انجماد من آتش زدی نفس ها را
به خواب، خواب تو آشفته هیچ کس ها را

تو از تبار کدامین پرنده ای که چنین
اسیر بال و پرت کرده ای قفس ها را

شروع، بعد، نفس، بعد، شوق، بعد، ای عشق
زخط فاصله بردار پیش و پس ها را

همیشه دورترین سیب شاخه، سرخ تر است
چرا دوباره بچینیم دسترس ها را

بخند، قند تو طعم دهان این باغ است
مگر لب تو ببندد دهان گس ها را

نسیم،گمشده در آه شمعدانی ها
بهار سوخته،آتش زدی نفس ها را


اصغر معاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1414

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

و...عاشق بارانی...
من...می ترسم از باران...

تو...غمگینی...
من... اما خوشحالم از این که تو

گول هیچ چتری را نخواهی خورد...
گاهی گنجشک ها از ترس باران

به قفس پناه می برند...
کاش من هم عاشق بودم

من از چترها و قفس ها می ترسم...!

 

اصغرمعاذی 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1262

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ناگهــان آمدی به خلوتِ من، تا به خــــود آمدم دچـــــار شدم
عشق من بودی و نفهمیدم تا کـــــه رفتی و بیقــــــرار شدم

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز
بوسه هایت شکوفه زارم کــــــرد با نسیم تنت بهـــــــار شدم

ناگهـــان ریختی در آغوشم... سرم افتـــــاد روی شانه ی تو
سیل موهــات روی شانه ی من، من دلــم ریخت آبشار شدم

عطر گلــــــهای سرخ پیرهنت، گــــــرم و آرام در تنم پیچید
خوشه خوشه پُر از تبِ انگــــور... دانه دانه پُر از انار شدم

خنده هایت... دریچه ای به بهار،چشمهایت... پیاله های شراب
دور از خنده های تو دلتنگ، دور از چشم تو خمــــــار شدم

یک شب از کـــــوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم...
بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد...
بی تو می ترسم از غبار شدن...بی تو "در کوچه... باد می آید*"...!

 

 

اصغرمعاذی

 *امانتی از "فروغ فرخزاد"



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1254

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان
غمی به وسعت انــــدوه مادران جهـــان

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش
دم غروب...غریبانه...با کمـــی باران...

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در
و باز چشم بدوزد به کوچـه ای که درآن ـ

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست
غروب جمعه ای از روزهــای تابستان...

به فکـــــــر می رود آنقـــــدر تا بیاوَرَد ت
به خـــود می آوَرَد ش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد
کنــــار حوض...دلش باز... نم نم باران...

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند
وضو بسازد از این موج های سرگـــردان

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را
چقدر زمزمه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند
دلی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...!


اصغرمعاذی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار اصغر معاذی-2, | بازديد : 1275

صفحه قبل 1 صفحه بعد